درحق مختومقلی

  مردی ازآن سوی خورشید

  مردی که حرف دل بگفته رفته

  مردی ازقوم ترکمن

  مردی که غمش جزبرای قومش نبود

  گاه گویم این همه در(لؤلو)ازکجا

  گاه گویم این همه عشق ازکجا

  گاه گویم این همه این همه مردی و مردانگی ازکجا

  گاه گویم مگراین قوم چه داشت که جان نثارش کرده ای

  آن همه جاه و مقام رادرپی قومت فنا کرده ای

  گویند فردوسی  ازترس شاهش شعرها رابرعکس سروده

  پس چرا اشعار تو جز صراط مستقیم نیست

  گویی تو شاهی و شاه فردوسی

  این همه درپی تو گشتم و گشتم عاقبت درمانده گشتم

  خجل گشتم از توای جان فدای ترکمن

  ندانم آیا سزاوارم که مرا از قوم خود دانی

  از تو خواهم که از عشقت شرابی هم به ما ده

  ازین عشق به قومت مقداری هم به ما ده

  اگر گویم از دردهایت ای فراغی

  همان فراغی که نهادی پی اسمت کفاییست

  سرانجام ندانم که تو انسانی یا فرشته

  فقط دانم که خواهی ماند در دل ما همیشه. 

  با آرزوی موفقیت به سراینده ی این شعر

   (متاسفانه نام شاعر یادم نیست)

            با تشکر

        محمدمختومی



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/٧/٢٧ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محمدمختومی | نظرات ()
  • مای بی اف | زرین باکس