دل نوشته های من

دل نوشته های من

قصه ی شب

....................................

قصه ی آن شب

غم عشق

عریانی سخن

که روح من...

در ازدحام اشک هایم

جاری شده است

به زنجیر سکوت کشیده شد

ندانستی در این پهندشت آرزو

دلم غصه داشت!

چشمانت که ستاره می شدند

به آسمان خیال من می گفتند

غرق قصه مانده ای!

هنوز فردا در راه است

و خورشید پشت ابر...

قصه را مرور کرده است

قصه ی آن شب...

که سرشار از التماس

به آسمان می گفت

شتابان تا کجای زمین

رد پای آشنا به باد می دهی

این سال های سیاه

با این ستارگان غبار گرفته

و این آسمان همیشه ابری و نازا

خواب را جاری کرده اند

در رگ هایمان

مهربان من

 شتاب مکن

عشق همین لحظه ی دیدار است

که ناپیدا مانده است

بر روی لبان لرزانت

و این دل

 که با عشق ناپیدایت

در سینه ی تنگم

حتی بعد از مردنم

می تپد دلتنگ

چهار فصل همین قصه اند

که تو در چشمان چشمه اش

تا ابد جاری گشته ای...!!!

<><><><><><><><><><

با درود و احترام: محمدمختومی

برچسب ها: دل نوشته، دل نوشته های من

/ 8 نظر / 43 بازدید
tootfarangi-88

سلام جناب مختومی .نمی خوام از دلنوشته ی شما تعریف کنم ! اخه همانطوریکه من می دونم وهمه هم می دونند بسیارزیبا وپراحساس می نویسید . دنیا همینه بااین رنج وخوشیهاش با این عشق وعلاقه ها به ما یاد میده هرچقدر هم فاصله ی بین لبخندها واشکهایمان کوتاهه کوتاه هم باشه بازهم باید زندگی کرد................زندگی زیبا با اسمانی صاف وروشن برایت ارزومندم.

زیبا

احسنت خیلی قشنگ بود[لبخند]

مدادشکسته .

سلام جناب مختومی . مثل همیشه زیبا ، احساس بر انگیز و سوزناک بود . ارزوی شادکامی برایتان دارم و امید وارم جام خوشیتان لبریز از خوشی باشد .

مارال نیلوفر ابی

من دیوانه را یک شهر پند عقل داد اما ..... اگر عاقل شوم یه شهر را دیوانه می بینم

حاج پالیز

سلام محمد آقا. دلنوشته هایت مثل همیشه زیبا و پراحساس و نغز و شیرین است. قلمت مانا و مستدام باد.